امشب اینقدحالم خرابه که اصلا نمی تونم افکارم رو متمرکز کنم من نمی دونم چرا ادما اینقدر زود عوض میشن.
اول دوستی ها همه چیز خوبه قشنگ همدیگه رو خیلی دوست داریم اما یه کم که می گذره همه چیز عادی میشه و اون رنگ و بوی اول رو نداره٬ اما صادقانه می گم من اصلا" و ابدا" چنین آدمی نیستم اما چیزهایی که میبینم رو دارم میگم.
من خیلی چیزا روخوب می فهمم و نمی تونم بپذیرم
من تو زندگی از لحاظ عاطفی ٬ روحی٬ عشقی و.... ضربه های سختی خوردم اما خیلی وقت بود که داشتم حس می کردم که یکی پیدا شده که میتونه کمکم کنه ٬ میتونه منو از دردام دور کنه٬ منو از تنهایی در بیاره
اما انگار اشتباه کردم اینا مال روزای اول بود نه حالا٬ شاید هم دارم اشتباه می کنم اما دوست دارم بنویسم٬ حداقل تو وبم واسه خودم درد دل کنم چون من تو زندگی ام برای همه چه خانوادم ٬چه دوست فرقی نمی کرد واسه همه سنگ صبور بودم ٬ همه مشکلاتشون رو٬ غصه هاشون رو به من می گن اما من هیشکی رو ندارم خودمم و خودم و خدام همین٬ و حالا خیلی دلم گرفته٬ خیلی خودم و تنها احساس می کنم تنهای تنها....
وقتی اون اومد خوشحال بودم ٬ گفتم خدایا یعنی واقعا" اون همین جور خوب می مونه اما انگار اشتباه کردم٬ هیچ وقت اون روزای خوب یادم نمی ره ٬ اون روزایی که ازاینکه من ناراحت بودم خوابش نمی برد٬ هر وقت قرار بود جایی برم اون هزارتا سوال می پرسید که کجا می ری ٬ کی می یای٬ با کی میری و..... اما حالا چی
اما حالا......بعد مدتها واسه تولدش یه اس فرستادم اما کاری کرد که اصلا ازش انتظار نداشتم
یا امام حسین خودت کمکم کن
تنهام
خیلی تنهام
تنهای تنهای تنهام
تنها تر از همیشه تنهام
پر از غم و غصه و تنهایی








