تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

 امشب اینقدحالم خرابه که اصلا نمی تونم افکارم رو متمرکز کنم من نمی دونم چرا ادما اینقدر زود عوض میشن.

اول دوستی ها همه چیز خوبه قشنگ همدیگه رو خیلی دوست داریم اما یه کم که می گذره همه چیز عادی میشه و اون رنگ و بوی اول رو نداره٬ اما صادقانه می گم من اصلا" و ابدا" چنین آدمی نیستم اما چیزهایی که میبینم رو دارم میگم.

من خیلی چیزا روخوب می فهمم و نمی تونم بپذیرم 

من تو زندگی از لحاظ عاطفی ٬ روحی٬ عشقی و.... ضربه های سختی خوردم اما خیلی وقت بود که داشتم حس می کردم که یکی پیدا شده که میتونه کمکم کنه ٬ میتونه منو از دردام دور کنه٬ منو از تنهایی در بیاره

اما انگار اشتباه کردم اینا مال روزای اول بود نه حالا٬ شاید هم دارم اشتباه می کنم اما دوست دارم بنویسم٬ حداقل تو وبم واسه خودم درد دل کنم چون من تو زندگی ام برای همه چه خانوادم ٬چه دوست  فرقی نمی کرد واسه همه سنگ صبور بودم ٬ همه مشکلاتشون رو٬ غصه هاشون رو به من می گن اما من هیشکی رو ندارم خودمم و خودم و خدام همین٬ و حالا خیلی دلم گرفته٬ خیلی خودم و تنها احساس می کنم تنهای تنها....  

وقتی اون اومد خوشحال بودم ٬ گفتم خدایا یعنی واقعا" اون همین جور خوب می مونه اما انگار اشتباه کردم٬ هیچ وقت اون روزای خوب یادم نمی ره ٬ اون روزایی که ازاینکه من ناراحت بودم خوابش نمی برد٬ هر وقت قرار بود جایی برم اون هزارتا  سوال می پرسید که کجا می ری ٬ کی می یای٬ با کی میری و..... اما حالا چی

 اما حالا......بعد مدتها واسه تولدش یه اس فرستادم اما کاری کرد که اصلا ازش انتظار نداشتم

یا امام حسین خودت کمکم کن

تنهام

خیلی تنهام

تنهای تنهای تنهام

تنها تر از همیشه تنهام

پر از غم و غصه و تنهایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 0:38  توسط sahar  | 

عاشق شدم به رسم نفسهای بیقرار
تنها شدم شبیه تن مرده روی دار

من جذب او شدم که مرا دفع کردو رفت
او مثل گل برای منو من براش خار

خورشید بودو دورو برش پرسه میزدم
حالا خروج کرده ام از روی این مدار

در خون خویش میخزم و بال میزنم
پرپر زدم به رسم کبوتر پس از شکار

یادش به خیر سر به سرش میگذاشتم
یادش به خیر گفتمش ای یار هم قطار

تنها تر از همیشه خویشم بدون تو
بیکس تر از همیشه ام ای عشق ماندگار

حالا نصیب من شده یک چشم پر ز اشک
حالا نصیب او شده یک قلب یادگار

دیگر خدا کند که بمیرم بدون او
دیگر خدا کند که بمیرم بدون یار

مجموعه عکس های لحظات عاشقانه | AriaPix.com

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:7  توسط sahar  | 

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم  نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم .

 بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد  دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد  .  

بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم  خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم .  

بچه بودم همه ام مثل خودم بچه بودن  نرم و ساده مث خکای توی باغچه بودن  . 

 بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود  سر فکرای پریشون انقدر شلوغ نبود  .  

بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت نبود   هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود  .  

بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود  . 

بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر ی دونست  کوچمون حالا منو از تو که بهتر می دونست  .

بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد  مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد  . 

 بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد .  

 بچه بودم نبود اون کسی که بهم راس نمی گفت  مث تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی گفت .

بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم  از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم .

بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال لب دریا خونه های ماسه های ، بوی بلال .

بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت .

 بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود .

بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد .

بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم .

 بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد .

  بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی نبود .

بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره داشت .

 بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه نبود اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود

 بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدناونروزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن .

بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود  .

 بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم  .

 بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود اونروزا فکر و خیالت ،‌ خبرم نکرده بود  .

بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود  .

بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم .

بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد کسی هدیه به کسی حلقه نمی داد .

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم  از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:38  توسط sahar  | 

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟
برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.
برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.
شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...
يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.
ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 
اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...

قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار ميکند .
 
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:20  توسط sahar  | 

 منو ببخش اگر

 

دوست ندارم کسی بهت نگاه کنه

 

 منو ببخش اگر

دوست ندارم کسی اسمت رو صدا کنه

 

 منو ببخش اگر

میگم فقط ماله منی

دست خودم نیست به خدا آخه تو عشق منی

 

منو ببخش اگر

میگم دستات ماله منه

دست خودم نیست به خدا اونا ماله آرامشه منه

 

 منو ببخش اگر

یه وقتای اشک می ریزم

دست خودم نیست به خدا  دارم تو خودم می سوزم

 

منو ببخش اگر

یه وقتای ...

دست خودم نیست به خدا

دوست دارم بی انتها

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:24  توسط sahar  | 

دلم برات تنگ شده...

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگیهایم است
 

...

 

"دلم برای تو تنگ است بهترینم"

Click to view full size image

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:4  توسط sahar  | 

با خیالت جون می گیرم

هر شب وقتی تنها می شم 

 حس می کنم پیش منی

دوباره گریه ام می گیره 

انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم

وقتی که اشک تو چشمامه

با اینکه نیستی پیش من

انگار دستات تو دستامه ...

بارون می باره و تو رو

دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه

دوباره تنها می شینم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:45  توسط sahar  | 

دلم برای گریه تنگ است

انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي . . .
آه . . .
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است !

آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار . . .

بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:37  توسط sahar  | 

تولدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

تولدتولدتولدم مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:8  توسط sahar  |